روز وصال!

  دست نوشته : قدیم ها که دیگه خیلی پول داشتیم، ذوق زده می شدیم با بچه ها می رفتیم مغازه، هر  کدوم یه دونه کیک از این ۵۰ تومنی ها، با یه دونه نوشابه ی شیشه ای که اون هم ۵۰ تومن بود می خریدیم، طبق معمول من مشکی ور می داشتم... هیجان انگیز ترین قسمتش هم اونجایی بود که باید کله هامون رو می کردیم تو یخچال و هر کدوم یه دونه شیشه ور می داشتیم... بازم طبق معمول من دستمو می بردم ته یخچال و آخرین نوشابه ی مشکلی زم زم رو بر می داشتم... خنک خنک بود

دیروز رفتیم سلف دانشگاه، از همین زم زم های شیشه ای آورده بودن، دلم براش تنگ شده بود، سال های سال بود که از فراقش معده ام می سوخت ، اولش فکر کردم دارم خواب می بینم، فکر می کردم مثل دایناسور ها دیگه نسلشون منقرض شده، ولی خب ... اشتباه محض بود

آن روز، روز وصالمان بود، نوشابه ای زدیم به بدن و روحمان شاد شد


بعد نوشته :   وودی آلن (کارگردان شهره ی سینما،Vicky Cristina Barcelona،scoop,match point): استعداد یه شانسه..چیز مهم تو زندگی شجاعته!

میو میو عوض میشه!

 دست نوشته : سلام و علیکم و رحمت الله و برکاته... خداوندا، به این بنده ی حقیرت قدرتی عطا کن که توان به پایان رساندن این دست نوشته ی سنگین و طاقت فرسا  را داشته باشد.

   بلی عزیزان من، پس از زحمات فراوان و {...} پاره کن بالاخره قلب تپنده ی دشمنان سبز پیدا شد. پایگاه اصلی دشمنان میر حسین و کروبی، همین جا کنار گوش ما بود و خود نا آگاه بودیم... امان از دست غفلت!
 اما کجایید ای غافلین،کجایید ای غافلون، کجایید ای غافلتین، کجایید ای  غافلتانِ ...
۲۱ سال از عمر گران بهای خود را به بطالت گذرانیدم و اینک که درها و پنجره های نور بر اینجانب گشوده شد،مردمک چشمم به تنگی گرایید و قلبم شده بود عینهو این فلشر های توی پارتی ها، از خودم نور در وکنم

بلی دوستان من، امین از دست رفت، امین سابق جایش را به امین حاضر داد، کجایید که ببینید ریش هایم مانند جنگل های حرا شده ، شب ها زیر آبه، روز ها تو خشکی
کاش سال ها پیش  چشم و گوشم گشاده می شد، کاش سال ها پیش به وجود پر برکت وبلاگ آقای کمالی و خانواده ی محترم پی می بردم!!!!  بلی دوستان من،پایگاه انتشار مطالب روشنگرانه همین وبلاگ آقای کمالی است (به همراه خانواده ی محترم: ساجده خانم،آقا مصطفی،آقا مجتبی و محدثه کوچولو)...

تو رو خدا، تو رو به جون امین سابق، تو رو به جون جمیله و تو رو به جون تام و جری برین به این وبلاگ و مثل من عوض بشین (مثل قضیه ی میو میو عوض میشه): آقای کمالی و خانواده ی محترم

پی نوشت : تنها چیزی که در دنیای نت به آن یقین (درجه ای بالاتر از ایمان) دارم، آزادی بیان است.


کوتاه نوشته ۱ : از دفتر خاطرات یک دیکتاتور: مردم دو دسته اند ، یا گول می خورند یا گلوله!

کوتاه نوشته ۲ : به ما گفتند شما تحريميد به شما نميدهيم، فهميديم خودمان بايد درست كنيم. آمديم داخل فكر كرديم زحمت كشيديم بدون احتياج به بيگانه اين [ بنزین ] را ساختيم. اين برخورد هوشمندانه است. تعریف مقام معظم رهبری از " برخورد هوشمندانه" - سخنرانی مشهد - نوروز

نگاه ما به قرآن

نوشته ی خلاصه شده ی ۱ :از کتاب تفسیر موضوعی منشور جاوید: "پدر، شیطان را پرستش مکن، شیطان برای خدا فردی نافرمان است. پدر جان!! من از آن می ترسم که عذابی از جانب خدا به تو رسد و تو همنشین شیطان شوی (قرآن کریم،سوره مریم،۴۴-۴۵)
... منطق قوی و نیرومند ابراهیم به گوش "آزر" فرو نرفت و در جلوگیری از بت پرستی وی موثر نیفتاد و به جای فکر و اندیشه در گفتار ابراهیم، وی را تهدید به رجم کرد و این شیوه ی مستمر جاهلان با متفکران و مصلحان است. "  (ایت الله جعفر سبحانی)

نوشته ی خلاصه شده ی ۲ : ابراهیم مسئله ی مرگ و زندگی را پیش کشید. نمرود گفت من نیز زنده می کنم و می میرانم،در تاریخ آمده است که نمرود دو زندانی را آورد و سپس یکی را بخشود و دیگری را کشت . در ادامه قرآن چیزی از جواب  ابراهیم ذکر نکرده (اگر جوابی باشد) و جالبتر از همه توجیه و به قولی "تفسیر" !!! مراجع این گونه است: شاید پایه ی فهم حاضران آماده ی درک پاسخ ابراهیم نبوده!
سپس ابراهیم گفتار خود را به گونه ای دیگر آغاز کرد:پروردگار من، کردگار این جهان است که خورشید را از طرف مشرق بیرون می آورد، اگر تو واقعا رب این جهان هستی کار بر خلاف آن انجام ده (از مغرب بیاور)

دست نوشته : غرض از این دست نوشته ها، نه نفی حتی جزئی از قرآن و  نه رد جنبه ی تاریخی آن است،بلکه طرح این سوال ساده است: چرا سال هاست اصرار می ورزیم بر اینکه آیات قران "تاریخ مصرف" ندارند؟؟؟
برای اثبات وجود خدا و نفی بت پرستی، محمد زیباتر سخن گفت یا عیسی؟؟ عیسی یا ابراهیم ؟؟

سیر تاریخی بشر و رشد کلامی-بیانی جوامع، تنها دلیلی است که با قاطعیت می گوییم دعوت محمد شیرینتر و کاملتر از دعوت ابراهیم به همان دین است. این طور نیست که محمد پارتی بیشتری داشته باشد
با انباشته شدن تاریخ روی هم و گذشت زمان، شعور و درک بشر هم انباشته می شود و با قاطعیت می توان گفت استدلالی که یک فیلسوف و دین پژوه در عصر حاضر برای اثبات وجود خدا می آورد به مراتب زیباتر و محکم تر از استدلال محمد و ابراهیم و ... است. به همین دلیل درکی که انسان های فرهیخته ی آینده از انسان و خالق دارند، چندین مرحله جلوتر از درک امروزه ی ماست.
حال چرا هنوز باید به بعضی آیات کهنه شده ی قرآن رجوع کنیم، در حالی که بعضی از آن ها دیگر خنده دار شده... آیه ی ۴۵ سوره ی مریم دعوت ابراهیم به یکتا پرستی است، حقیقتا این دعوت نشانه ای از منطق قوی!  و نیرومند!  در خود دارد؟؟ و همین طور مناظره اش با نمرود...

آیا باید داستان های قرآنی را صرفا یک نمایشنامه بینیم، و یا این داستان ها را یک واقعه ی تاریخی در نظر بگیریم که از یک نسل به نسلی دیگر منتقل شده و در آخر به سینه ی گوینده ی قرآن رسیده...
آیا این داستان ها جنبه ی تاریخی دارند یا نه ؟؟


وب نوشته ها : خدایا! چطور باهات درددل کنم؛ وقتی که می‌بینم قضیه یوسف و زلیخا رو فوری تو کتابت نوشتی تا همه بخونن!؟ (از فیس بوک امید ۲۰)

وب نوشته ها : خلاصه توضیح المسایل، هرچی که حال میده و خوشت میاد حرام است (فیس بوک امید ۲۰)

فوران یک ایده از یک نابغه!

با توجه به استقال شدید (حدود ۳۵۱ درصد ) بیننده ها  و  شنونده های این وبلاگ بین المللی از جوایز نفیسی که ارایه شده، هیئت مدیره تصمیم گرفت گزینه های بیشتری برای بیننده ها در نظر بگیره:
من نمی فهمم شما اینقدر باهوشید یا من اونقدر خنگم؟؟ چه جوری همتون فهمیدید اون انگشت پای منه؟ آخه لامصب ها، حداقل یکیتون اشتباه می گفت من شب راحت می خوابیدم

کسایی که درست حدس زدن می تونن برن دو دستگاه سس قرمز با طعم مایونز بخرن، بنده در اون دنیا باهاشون حساب می کنم
جوایز مذکور: این جوایز انتخابیه، هر کدوم رو دوست داشته باشید می تونید بگید تا من دوباره تو اون دنیا حساب کنم باهاتون

۱: یک عدد شورت طرح قدیم (هیچ وقت خیس نمیشه)
۲: کت و شلوار احمدی نژاد (البته اگه وجود داشته باشه)
۳: پک کامل  دی وی دی های الفاظ آموزنده ی دولت دهم (مثل همون ممه ای که لولو برد) 
۴: فیلم اخراجی های ۳، پر فروش ترین فیلم تاریخ بشریت، برنده ی جایزه لک لک نقره ای
۵: یک کاغذ بسیار بسیار ارزشمند،این کاغذ دست نوشته ای از پدر جنتی است که تاریخ تولد فرزندش رو ثبت کرده ... مفاد این نامه تا حالا لو نرفته، من هم نمی گم تا بسوزین


رفقای عزیز، یه ایده ای به ذهنم رسیده گفتم شاید جالب باشه براتون: من از این به بعد قراره تو هر پستی که می دم، چند جمله هم به صورت اختصاصی از وب های دیگه بذارم، یعنی اگه تو سایت یا وبلاگ دیگه ای جمله یا داستان کوتاهی دیدم که خیلی جالب بود، حتما اینجا با آدرسش میذارم... برای شروع:

کپی نوشته: سبز بودن ما به این معنا نیست که همه را به رنگ سبز در آوریم. سبز بودن، زیستن در کنار یکدیگر با درک تفاوت‌ها و اختلاف آرا و نظرات و سلایق یکدیگر است. « میرحسین موسوی » (از سایت راه سبز)

کپی نوشته: کدام سیب؟
بو کن این دهانی را
که جز به عطر بوسه های تو آغشته نیست
بی گناه
از بهشت آغوشت
...راندی مرا


بعد نوشت: این وبلاگ تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد   

آموزش جمع و تفریق !!

  در این سری از قسمت های آموزشی قراره که تریقه ی جمع و تفریق کردن اعداد رو با هم طمرین کنیم...البته زیاد بهتون سخت نمی گیرم و فقط اعداد ۲ رقمی رو با هم جمع می کنیم، اعداد ۳ رقمی که دیگه اینقدر صخته حتی من هم بلد نیستم

  همون طور که در شکل ملاحظه می فرمایید: ما چند تا عدد داریم:
عدد شماره ی ۱: ۷۴ درصد و خورده ای !!، مذهب گرایی در ایران
ادد شماره ی ۲: ۲۵ درصد و خورده ای !! ایران گرایی در ایران
ادد شماره ی ۳: ۰ درصد و خورده ای !!
ادد شماره ی ۴ و ۵: ۸۵ و ۱۴ درصد ،بدون خورده ، نفی فرهنگ استعمار و غرب(خدایا ، ظهور کن از دست این احمق ها)

حالا طریق ی جمع کردن: روی زمین می شینیم، بند کفش یا دمپایی های  خود را باز می کنیم،  انگشتان دست و پای خود را به هم نزدیک می کنیم و شروع می کنیم به شمردن:

۷۴+۲۵+۰+۸۵+۱۴ می شود ۱۹۸ درصد، که این آمار هم مدارکش موجوده، هم نشون میده "ما می توانیم"


خدایا، تو که قادر و توانا هستی، به ما هم قدرتی عطا کن که درک کنیم چگونه ۷۴ درصد مردم مذهب گرا هستند و ۸۵ درصد باقی!!! با استعمار مخالف هستند (از مناجات خواجه عبدالله انصاری پس از انقلاب اسلامی)

پی نوشت: عکس بالا از صفحه ی ۵۸ کتاب "دیروز، امروز، فردا" گرفته شده، این کتاب در دانشگاه شیراز تدریس میشه... در ضمن، امتحان میان ترم هم همین جمعه است، یادم باشه ارقام رو حفظ کنم!!

پی نوشت ۲:هر کی فهمید که اون انگشتی که توی عکسه، کدوم انگشت منه جایزه داره (دو دستگاه سس قرمز با طعم مایونز)

نوشته های با دست، دنیای ما

دست نوشته، اول: تلویزیون رو روشن می کنم،سریال داره... زن با شوهر میاد تو خونه، در حالی که زن مانتو رنگی خیلی خوشگل و یک روسری رنگی خیلی خوشگل پوشیده... شوهر میگه ، هیچ جا مثل خونه ی آدم نمیشه، مگه نه... زن می گه خیلی خسته ام، میرم بخوابم... صحنه بعد مرد و زن لباس هاشون رو عوض کردن، برای خواب....  زنه یه مانتو دیگه پوشیده، با یه شال خیلی خوشگل دیگه! هر دو سرشون رو روی بالش می زارن، زنه هنوز شال داره... چراغ ها خاموش میشه، سریال ادامه داره...

دست نوشته، دوم:شب ساعت ۳ می خوابم، صبح یه نگاه به ساعت میندازم،ساعت هفت شده... ای وای، نیم ساعت دیگه کلاس مدار منطقی دارم... به کلاس نمی رسم، به خودم میگم از فردا درس می خونم...   دوباره می خوابم ...

دست نوشته، سوم: یکیمون زنگ در رو میزنه، میزبان در رو باز می کنه، به به ، سلام، خوش اومدین، مرسی، بفرمایید تو، خواش می کنم، به زحمت افتادین ، بفرمایید ... نوبت من میشه، میرم تو، با میزبان اصلی رو بوسی می کنم، یه بوس از راست... بوس دوم روی گونه ی چپ... و بالاخره بوس سوم دوباره روی گونه ی راست . همون  عادت های همیشگی، همون رسوم تکراری. اما نه... مثل اینکه یه چیزی عوض شده، درسته... یه چیزی تغییر کرده... میزبان سرشو میاره جلو تا برای چهارمین بار منو بوس کنه، خوب شد سرمو عقب نبردم تا جلوی مهمونا ضایع نشیم، خیلی خوشحالم!!!!!

دست نوشته، پایان: شروع می کنم به تایپ کردن، ۲۰ دقیقه شده... الان ۲۰ دقیقه است که تایپ کردم، ۲۰ دقیقه از عمرم رفته ...  دستم می خوره به یه دکمه، هر کاری میکنم نمی تونم نوشته هامو برگردونم ...  !!!

پی نوشت: تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی، (مملکته داریم)

این داستان : امامزاده ای در جنگل!!

آورده اند در سال ۶۰۷ بعد از هجرت !! قافله ای به سوی جزیره ای گمنام که سرشار از ویتامین و پروتئین بود ، روانه می شد!

الا ای حال نگفته اند که از کجا آورده اند، ولی ما در نظر می گیریم که از قول معتبری آورده اند

اندرون این قافله، شترانی بود پر بار، و صاحبانی با کرامت! گویند که قافله قطب نما نداشت و از مسیر خود به سمت تهران (میدان آزادی، بعد از توپ خانه!!! ) گمراه گردید. این قافله ی مذکور، راهنمایی داشت که دست روزگار درون چشمانش فرو رفته بود و لذت دیدن مواهب روزگار را از او سلب کرده بود!

خلاصه که از این خزعبلات بگذریم ، این قافله به سمت جزیره ی قشم در حرکت بود.
البته برای یارانی که آشنایی کامل با حیات وحش ندارند، عرض کنم که در زمان های دور، شتر ها شنا  هم می کردند!

در نتیجه این قافله به جزیره ای کوچک رسید که یه عالمه جنگل داشت. اون زمان این جنگل ها اسم نداشتند، ولی الان بهش می گن جنگل های حرا !

 از قضا وسط این قافله یه امام زاده هم بود که سرما خورده بود!!! (از شانس گند ما)

و ناگهان امامزاده ی داستان ما وسط جزیره به رحمت خدا پیوست و دار فانی را به لقایش بخشید !!!!!!

نتیجه اخلاقی: هیچ وقت با شتر به مسافرت نرین

پی نوشت: این داستان (که در بحار الانوار جلد ۴۲۹۲ ثبت شده) اشاره دارد به سفر اینجانب به جنگل های حرا در قشم، و اونجا بود که دیدم وسط جنگل امامزاده رشد کرده

بعد نوشت: آزادی بیان داریم،آزادی پس از بیان نداریم ...

ما اینرنت داریم، ما می توانیم، ما می شود!

سلام، سال نو مبارک

شاید از خودتون بپرسین چرا غیبت من از غیبت امام زمان هم طویل تر بود!!! خب در واقع شما از خودتون پرسیدید، از من که نپرسیدید...   ها !!

ولی به هر حال ، دلیل اینجانب (فرزند اون جانب) دوری از تار نما بود (خودم هم نمی دونم تار نما چیه)

فرض کنید یه نفر آدم باشه، دانشجو هم باشه، تو ایران هم باشه، ولی به اینترنت دسترسی نداشته باشه، اون موقع میشه مثل من، که تو کشوری زندگی می کنه که برای دسترسی به اینترنت مجبوره به امام زاده ها توکل کنه

  خانم های عزیز، از طریق GPRS شرکت جهان شمول همراه اول، به اینترنت وصل شوید،  سپس کمی صبر می کنیم و بعد از آن لپتاپ و گوشی را با یکدیگر متصل می نماییم و از آنجا به دهکده ی جهانی راه پیدا می کنیم!  خانم ها دقت کنن که پولشون زیاد نشه

خدا بیامرزه روح امام خمینی رو! خوب شد نگفت می خوایم اینترنت مجانی بیاریم