پپسی : ریدم تو مختون !

دست نوشته : بالاخره یکی (پپسی) تونست نشون بده که چقدر "اسکل" و "احمق"  لای! قشر دانشجو وجود داره !

الان کاملا میشه یه عرب :دی  رو درک کرد !، عرب 1000 سال پیش رو !
دوستانی که  11:30 ، ساعت کوک کردن برای دیدن عکس پپسی روی ماه (!)  تقریبا یه 1000 سالی دیر به دنیا اومدن :دی

حالا خدایی اگه یکی بیاد بگه "ایرانی ها"  **خلن حق داره  :دی ، این قضیه نشون میده، شعور به سطح سواد ربطی نداره!

پی نوشته : ریدم تو مخ این آدما ... :دی

می خوام خزعبل بگم :دی

چرت نوشته : از این پس اینجا هر چقد دوس داشته باشم چرت و پرت میگم ! کسی هم اعترازی!! نمیکنه  :|  ولی پرت و پلاهایی که میگم، عمق داره هاا، خدایی میگم :دی
هالا نیگا کنین ببینین ، اینقد هزیون میگم تا گه گیجه بگیرین 

پی نوشته : نمونش حمین پست بود !

فحش دادن هم حال میده !

دست نوشته : ساعت ۳:۳۷ دقیقه است و دشوییم گرفته، حال ندارم برم دشویی ! :دی (منظور از دشویی همون شاشه ! )
دراز کشیدم جلو لپتاپ، گردن درد گرفتم ! ایده هام برای نوشتن هر شب کمتر میشه !

تنها چیزی که هفته هاست مغزمو می خوره این جمله است : این زمانه که همیشه از من جلوتره ...
کاش می دونستم آیا همه آدم های ۲۱ ساله به اندازه ی الان من پشیمون هستند ؟!!
فقط ۲۱ سال از زندگیم گذشته، و حسرت کارهایی رو می خورم که میتونستم انجام بدم و ندادم ! کسی باشم که می دونستم می تونستم و نشدم.
حداقل می تونستم آدم آشغالی باشم !! حتی این هم نشدم ...


پی نوشت : امروز بازی استقلال و ذوب آهن داره! امیدوارم استقلالیا (...) پاره کنن :دی ، ببخشید از این لفظ بی تربیتی! به هر حال فحش دادن هم یه لذتی داره دیگه ...

کافی است به او ناسزا بگویم

دست نوشته : می‌گوید مرا می‌فهمد
درک می‌کند
کافی‌ست به او ناسزا بگویم
تا از من دوری کند
و بفهمد
که مرا نمی‌فهمد

دل نوشته : اگر "مرد" باشی، نیاز به توجه داری !
گاهی یک مرد با هر زبانی به جز  "زبان در دهان"  فریاد میزند که حالم را بپرس ، اما جواب نخواه

پی نوشته : دستن نوشته  از "علیرضا روشن" بود ، نویسنده ی کتاب  "کتابِ نیست"

خدای دور، خدای نزدیک ...

دست نوشته : وقتی بارها و بارها در "دریای زندگیه" خودت غرق شوی، دیگر یادت میرود که شش داشتی، یا آبشش !!!
 و اگر چند دلیل باشد که ما آدم ها،شاهکار خلقت باشیم، یکی شان "سادگی و پیچیدگی" است...
گاهی با یک لبخند چنان "خر" می شویم ، گویی جهان با ماست!
لحظه ای شادم، لحظه ای بعد غمگین ... تفاوت در لحظه های من نیست، این منم که گاهی ساده ام، گاه پیچیده!

از دوردست ، ما انسان ها چقدر ساده ایم ... کافیست جای خدا باشی و با یک تلسکوپ هر روز نگاهمان کنی!مثل حشرات می لولیم!  راه میرویم، می خوریم،حرف می زنیم ...شب که شب شد، می خوابیم!!!!
و وای بر حال همان خدایی که  دوباره به جایگاه سابقش فرود بیاید. رگ گردن .
آن وقت میفهمد که انسان ، فقط نمی خورد، فقط راه نمی رود، و شب که شد ... ادای خوابیدن را در می آورد .
تو چه آفریدی ؟

نادر و سیمین !

لاگ این : فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدم، همچنان درباره ی الی را بیشتر می پسندم ! هرچند شباهتشان زیاد بود ...

اصغر فرهادی : هیچ وقت نخواستم با پایان فیلم داستان فیلم هم تمام بشود، بلکه آغاز داستانی دیگر است در ذهن تماشاگر ...

عرق سگی هم مستی داره ...

لاگ این :
شیرین باش ، اگر تلخم
                           ... اگر فرهاد

دست نوشته : " نیاز " بارز ترین صفت هر انسانی است ،اگر به هیچ کس  و  هیچ چیز نیازم نبود، اگر خواسته ی من "باور دیگران " نبود، میتوانستم آنقدر در کوچه ای بی انتها ، بی هدف و عریان قدم بزنم تا دنیا تمام شود !!
مستی نیاز من است . شرابی از جنس موسیقی که نه سرگیجه دارد، نه گلویت را می سوزاند و نه  طعم و مزه می خواهد... کاش در بهشت موعود به جای نهر عسل و زنان مو مشکی که به امر پروردگارشان تن فروشی می کنند، چیز های بهتری بود ...
بهشت را بدون " نیاز "  نمی خواهم !

فحش نوشته : خواهشا اگه می خواین برینین، برینین ... ولی نگین تو بهشت همه چیز هست ، یاد بچگی هام می افتام که میرفتم سوپر مارکت سر کوچه، فکر  می کردم هر چی می خوام تا ابد این تو هست !!!

پ.ن : شیرینیه جمله ی اول، شیرین تر از کلماتش است، هم اتاقی ام از خودش در کرده اینو !!!! 

استیو جابز هم می میرد !

    لاگ این : سه سیب بود که زندگی بشر را دگرگون کرد
سیب تقدیر شده ی حوا، سیبی که تلنگری بود بر سر نیوتون ...
 و سیب گاز خورده ای استیو جابز !

 سوگ نامه : اگر آب خوردن و خوابیدن و حرف زدن عادی باشید ، معمول تر از مرگ چیزی نیست !
  مرگ انسانی آن چنان دنیا را تکان می دهد، که گویی هر هزار سال، یک بار این اتفاق می افتد !

    مرگ تو ، یادت را، ارزشت و روحت را سنگین تر خواهد کرد ... به یاد استیو جابز



پ.ن : steve jobs موسس شرکت غول پیکر اپل، و همچنین مدیر عامل سابق شرکت پیکسار (سال ۱۹۹۵ ، انیمیشن داستان اسباب بازی ها ۱ ) بود.

می خوام پست فطرت باشم !

لاگ این : زمانی ایمیل بود و آدمی که نشسته بود تایپ می کرد !! ... بعدترش وبلاگ بود و آدمی که نشسته بود و تایپ می کرد ! حالا آدمی هست که نشسته یا خوابیده یا ایستاده (فرق نمی کنه)، در حال تایپ کردن است!
چیزی که عوض نمیشه ما آدم ها هستیم! دنیا عوض میشه ....

دست نوشته : پست و آشغال بودن هم لذتی دارد،مخصوصا وقتی که خودت انتخاب کنی آدم خوبه باشی یا بده  !!  می خواهم مدتی پست فطرت بمانم ، شاید زندگی رنگین تر شد ... که اگه یه روز یکی گفت فلانی رو میشناسی، در جواب بهش بگن: آره، آدم آشغالی بود

امر به معروف وسط خیابان !

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد

اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟ ...

لاگ اوت : ماه رمضان هم بهانه ایست برای "اصلاح جوانان" ، هر جا می رویم جوانی را با مشت اصلاح می کنند ، مگر آرایشگاه کم داریم؟!!!

صدا و سیما و داستان روح بازی

دست نوشته : به اولین کارگردان و نویسنده ای که بتونه یه سریال تو صدا و سیما بسازه که کسی توش به کما نره، جایزه میدیم !

دشت نوشته : به اولین نفری که بتونه یکی از قسمت های یکی از سریال های ماه رمضون رو تا آخر ببینه، مبلغی به عنوان کمک هزینه فرار از ایران داده میشه !!!

پی نوشت : دیالوگ سریال پنج کیلومتر تا بهشت : من هوایی میرم، تو زمینی برو !!!

نتیجه : یا ما بیننده های ایرانی خریم، یا بیننده هارو خیلی خر فرض کردن، یا خودشون خیلی خرن ... کلا این وسط یه نفر خره!!!

عطری با شکل دلستر D:

لاگ این : امروز یه اتکولن (اوتکلن یا اتکلن یا اوتکولن یا اوتکولون یا ... ) خریدم ، به نام brut !!
ایقذه شیشه اش خوشگله باو... اصن یه وضیه یاد دلستر میفتم به جون خاله شادونه!!!!!

دست نوشته : نمی دونم فیلم perfume رو دیدین یا نه؟ این فیلم یکی از شاهکار های سینمای فرانسه است، همونطور که خودتون در جریان هستین، فرانسه و مخصوصا پاریس در گذشته های نه چندان دور، به شهر عطر هم معروف بود. وقتی این فیلم رو ببینین، آن چنان مجذوب زیبایی انسان و طبیعت میشین که مثل من جو گیر میشین و میرین 25 هزار تومان ناقابل برای یه شیشه دلستر که شبیه عطر شده پول میدین ...
خیییییلی دوسش میدارم این عطرو... واقعا بو یش لطیف و ملایم و دماغ نواز است!!!

پی نوشت : این فیلمی که گفتم، ++ 18 می باشد... دوستانی که در کل جنبه ندارن و زود احساساتی میشن و با خودشون سریع ور میرن از دیدن این فیلم نهی و نفی می شن!!!!

لاگ اوت : امتحان هام تموم شده، نمره هام کاملا نیومده ... تابستونم شروع شده  ... تهران نرفتم هنوز ... دلم برای بچه های شیراز تنگ میشه ... با GPRS وصل شدم به اینترنت... همین !

مگه پفکه؟

لاگ این : اگه یک زن به شوهرش خیانت بکنه سنگسارش میکنن ... اگه یک مرد به زنش خیانت کنه، به زن میگن به شوهرت بیشتر برس و بیشتر توجه کن... قانون "طبیعت و سرشت" همینه؟ یا قانون ما؟

دست نوشته : هر کی رو اطرافم می بینم ... یه دردی داره... دردی بزرگ، برای خودش!
"افسردگی" دور ترین کلمه ای است که بهش فکر می کنم، اما نزدیک ترین کلمه به ماست! به ما که متعلق به این فرهنگ هستیم ... همه افسرده ایم... همه دچار افسردگی هستیم، خفیف و کلفت نداره، من هم افسرده ام

لاگ اوت : این روزها همه طپش (تپش) نگاه می کنند، اما این روز ها من دچار کم پولی شدم!!!
دیشب مست بودیم، همه مست بودن...دعوا بود...حالم خیلی خراب بود... به قول خودم، مگه پفکه ؟

انسان و جایگاه خدا !

لاگ این : فردا و پس فردا امتحان دارم.... به ترتیب : اسمبلی و جاوا !!!!!!

دست نوشته : مدت هاست که به این نتیجه رسیدم ، هیچ قانونی در این دنیای "رنگی" بالاتر از قانون "منطق" نیست ... همان قدر که می خواهی، نمی گیری ... همان قدر میگیری که لیاقتت بوده ...
شاید "دست خدا" دستت را نگیرد، اما دست خدا در دست بنده ی خدایش هست همیشه!
نه امام زاده ، قرص تجویز می کند... نه امامش !  هرچه هست خودت و نفست !
در این دنیا، همه چیز قانون دارد... هیچ "نفس برتری" در امور انسان مداخله نمی کند، تا زمانی که "زمان مداخله" فرا برسد ...

ما هستیم و خودمان... در نهایت هم اعمالمان !

لاگ اوت : از آدم هایی که کامنت میدن و در میرن ، اونقدر بدم میاد که به راحتی می تونم روشون بالا بیارم!

بعد نوشته : اونقدر حالم بده که پناه آوردم به موسیقی... شاید همین موسیقی که از دنیای دیگه ای اومده، بتونه منو ببره به جایی که بهش تعلق دارم... شاید

آقا گرگه با ناخن های بلند

لاگ این : همیشه نیازی به "یوزر نیم" و  "پسورد" برای ورود نیست، جایی هم هست که آدم ها فقط با یک شناسه به هم بپیوندند .

دست نوشته اول :
نسل قبلی برای ما داستان "آقا گرگه با ناخن های بلند" تعریف کرد
.
.
.
ما برای نسل بعد چیزی نداریم که تعریف کنیم... جز همان داستان آقا گرگه! البته با ناخن هایی بلند تر !

دست نوشته دوم : رفتم نشستم تو سالن تلویزیون ، اینترنت قطع میشه، اون دو نفری که کنارم هستن ، حوصله شون سر میره، دارن با لپتاپشون ور میرن... اولی به دومی میگه، من صبح فایل هامو میدیدم، الان نمی بینم... چی شده؟  دومی به اولی میگه: شاید فایل هات  "هایدن" شده ! نه؟

پی نوشته : دست نوشته ی اول، ایده اش از این پست وبلاگ  "یک دختر ترشیده" گرفته شده! ، ولی پیامش یه چیز دیگه است... نگی نگفتم!

لاگ اوت : هایدن ، همان هیدن (hidden) است ... برای نوابغی که هنوز در دنیای گاو و گوسفند ها به سر می برند!

اگه نداری که هیچی !

لاگ این : پیامکی !! که من امروز دریافت کردم : دست کن تو شورتت، اگه نداری که هیچی! اگه داری روزت مبارک ... ( یکی نیست بگه شاید طرف دو جنسه باشه، باید چیکار کرد؟ )

دست نوشته : پدر محترمه زنگ زده میگه ، سلام پسر... خوبی؟
میگم خوبم، تو خوبی؟
میگه درس هاتو می خونی که در آینده موفق بشی و به جامعه و کشور و به بشریت و کلا به انواع گونه های مخلوق، از جمله حیوانات و نباتات و جمادات و ... کمک کنی؟؟
حالا بگذریم که من در جواب، واقعیات رو گفتم یا خیالات !
اصل مطلب اینه که : واقعا همه ی ما داریم تلاش می کنیم برای مفید واقع شدن؟
نمی دونم هدف باید چی باشه؟ اینکه اینجانب از دیدگاه خودم موفق باشم یا از دیدگاه جامعه و بشریت و خانواده و فامیل و کلا حیوانات از جمله لک لک ها و خارپشت های کوهی و پلانکتون های اقیانوس آرام و... !!

لاگ اوت : نمی دونم درباره ی هدف آدم ها چی بگم... این خدا هم تنهایی دیگه بهش خیلی فشار آورده بود، یه عالمه زور زده، بالاخره به این نتیجه رسیده که این آدم ها رو خلق کنه واسه اوقات فراقت و خنده ! بد میگم ؟

سیب زمینی با سس

 لاگ این : خیلی گشنمه... معدم داره سوراخ میشه، آخرین باری که یه چیزی خوردم فکر کنم دیشب بود   وای، دلم لک زده برای سیب زمینی سرخ کرده با سس، چی می شد همون فرشته ای که واسه حضرت مریم (مادر داش مسیح) غذا آورد، واسه منم یه بشقاب سیب زمینی با سس اضافه میاورد؟ ها؟

دست نوشته : امروز صبح امتحان "تفسیر موضوعی قرآن" داشتم... دیگه فکر کنم خودتون گرفتین چی شد؟ تصور کنید صحنه رو:    "من" ... "کتاب تفسیر" ... "احادیث معتبر" ... اوه اوه اوه
هیچ وقت نفهمیدم چرا این همه آدم در طول زندگیشون باید درس هایی مثل  "تفسیر" بخونن؟؟ مسئولین مربوطه کی می خوان درک کنن که این درس ها نه دردی رو دوا می کنه، نه سوالی ایجاد می کنه؟
همان آش و همان کاسه ... همان اسلام و همان آدم ها... دین ما کی "نو" میشه؟

بی ربط نوشته : یه جمله ی خنده دار،  "آموزش و پرورش" در ایران، هم آموزشش جالبه، هم پرورشش...یاد پرورش مرغ می افتم!

لاگ اوت : هنوزم گشنمه، سیب زمینی کجایی که از غم فراق تو این دل زخم شده!

ارباب حلقه ها !

لاگ این : جدیدا خیلی متغیر الحال شدم ... یه هفته دوست دارم موهام کوتاه باشه، تریپ دیوید بکهام  یا سیخ سیخی باشه... بعدش به خودم میگم ولش کن، همین طوری بهتره بلند بیشتر بهم میاد
فرداش دوس دارم تریپ "جانی دپ"  با موهای بلند و ... خدایی اعتماد به نفس رو دارین؟

طنز نوشته : امروز وقتی با اتوبوس می رفتم به سمت گوه کده (همون خوابگاه) ، پشت سرم دو تا جوان مخلص و زیبا روی و خدا جوی و ولایتی و اسلامی و ... نشسته بودن... البته یکیشون اینقدر ساکت بود که حتی من هم متوجه شدم به اون رفیقش که پر حرفی می کرد غیر مستقیم می گفت: خفه شو دیگه، چقدر خزعبل میگی تو!
بحث درباره ی یه انگشتر بود... اسم انگشتر دقیق یادم نیست، حدید ... حدیده، پدیده، ندیده... خلاصه که تو همین مایه ها بود... این بنده خدا می گفت : "فلانی وقتی این انگشت رو میکرد دستش،اینگار سوپر میشد، این انگشر اعتماد به نفس عجیبی به آدم میده" (سوپر همون سوپرمن هست، اشتباه نشه)
رفیقش هم در جواب چیزی نمی گفت... یا این قدر احمق بود که داشت به "سوپر" فکر می کرد، یا به حماقت رفیقش !
بعدش هم موضوع بحث عوض شد، دو نفری نشستن درباره ی تاکید اسلام روی "برنج و گوشت،بهترین غذا" صحبت می کردن!

لاگ اوت : وقتی هنوز تو جامعه یه چنین احمق هایی پیدا میشه که داستان هایی از امام ها رو باور می کنن که میزان تخیلش از "ارباب حلقه ها" هم بیشتره، چه توقعی از این جامعه هست؟ ها؟

پی نوشت : این جمله عینا حرف خود پسره بود : "اعتماد به نفس عجیبی به آدم میده" ،  ولی بقیه ی حرفا رو خودم با کمی تغییر نوشتم

ترس و نفرت

لاگ این : می گن بعضی وقت ها ورجه وورجه کردن و قر دادن هم خوبه... مخصوصا واسه ما که تو شیراز ک و ن گشاد شدیم. ولی دیشب "خوشی" پاشو کرده بود تو ک و ن مبارکمون، ول کن نبود که ... خلاصه که تولد رفیقم بود (مودبانه اش اینه : خیلی خوش گذشت)

دست نوشته : معمولا ما درباره ی مسائلی تامل (نه تفکر) می کنیم که از دنیای بیرون از ما ناشی میشه ! تا حالا به احساس خودمون از زاویه منطقِ بدونِ احساس توجه کردیم؟
وقتی یه پلیس، یا هر مامور امنیتی دیگه ای، نزدیک میشه، اولین نتیجه اش احساس "گناه" ، "ترس" یا ... است. در حالی که اصل وجودی پلیس باید نظم و امنیت (دقت کنین: امنیت) باشه... همه ی ما بدون استثنا از پلیس این مملکت می ترسیم و متنفریم شاید... باز هم دقت کنین : بدون استثنا

لاگ اوت : عزت الله سحابی هم بغضی تازه شد برای این مرز و بوم... این بغض ها هم گریه می شه هم فریاد !

یکیش تو یه دست، اون یکیش تو اون دست!

لاگ این : هیچ وقت اولین باری که وبلاگ داشتم (پنج شش سال پیش) یادم نمیره... با چه ذوقی پست می نوشتم... انگاری خورشید رو در دست راستم و ماه رو در دست چپم می ذاشتن نامردا

دست نوشته : من بعد از این همه سال فکر کردن، هنوز نفهمیدم چطوری میشه تو دست یه نفر هم خورشید باشه هم ماه... آخه نمیــــــــــشه ... نامردا، به خدا نمیشه....  اولا که هر دو تاش با هم رو نمیشه گیر آورد، روزها وقتی خورشید باشه، ماه نیست... وقتی هم که شبه، ماه هست ولی خورشید نیست... پس چه جوریاست که یکیش تو یه دسته و یکی دیگش تو یه دست دیگه؟؟؟؟
بعدشم، خورشید از ماه سنگین تره، آدم تعادلش به هم میریزه می خوره زمین... وقتی هم خوردی زمین، باید جواب خدا رو بدی ... که چرا خورشید و ماه رو انداختی، ممکن بود بشکنه... یا خاکی بشه ، کثیف بشه، دیگه نور نده...
اصلا چه کاریه که خورشید و ماه رو بگیری تو دستت؟؟ خدایی به دردسرش می ارزه؟ چرا نمی ذاری تو جیبت؟؟ ها؟

لاگ اوت : تــو می فـهمی ! من نمی فهـمم !
فــرق حـوری بـا فـاحشه چیست !
یکی در استخدام خـداست و دیـگـری در استخدام بـنـده ی خدا !
خدایـی کـه بـه پـیـروانش حـوری رشـوه میـدهد و بهـشتی کـه فـاحشه خـانـه است !

فلسفه ی اسهالیسم!

لاگ این : در طول روز یه عالمه مطلب به ذهنم میرسه واسه نوشتن... موقعی که میشینم پای لپتاپ، باید زور بزنم تا یادم بیاد اثرات مجردی هست... در اولین فرصت باید متاهل بشم

دست نوشته ۱: دیروز صبح ساعت ۸ صبح پا شدم... شاید پیش خودتون بگین، خب که چی؟؟؟؟ در حالی که نمی دونین ۸ صبح واسه من، میشه همون سحر شما
علتش هم این بود که مسموم شده بودم، نمی دونم چرا... فکر کنم یه نفر نفرینم کرده بود
خلاصه نشستم یه چایی زدم، چشمتون روز بد نبینه، همین طور که لقمه تو دهنم بود، حالم بد شد و می خواستم بالا بیارم... می خوام قشنگ براتون جزئیات رو تعریف کنم که حال کنین
اون لقمه ای که تو دهنم بود، با دست آوردمش بیرون، رنگش قهوه ای خیلی روشن مایل به کرمی بود...له شده بود، مثل خمیر...
رفتم دست شویی، دست کردم تو حلقم، ناگهان مایعی زرد رنگ بسیار کثیف و حاوی دانه هایی که نمی دونم چی چی بود، از دهنم ریخت بیرون... اینقذه این صحنه تماشایی بود... رنگ زردش هم خیلی قشنگ بود، از این "زرد-نارنجی" گوگولی ها خلاصه که دیشب سر درد داشتم، همش به خوار و مادر دولت فحش میدادم گلاب به روتوی همتون... روم به دیوار.... ولی امروز رفتم رید م، همش آبکی بود

یادش بخیر، من و آقا نهنگه

لاگ این : روز مادر رو نه تنها به مادران، بلکه به همه ی اون هایی که لذت آغوش مادر رو چشیدن تبریک میگم... مادر نازنینم، دروغ میگم اگه بگم "درکت می کنم..." ولی دوست دارم بگم
چند روز قبل که پیشش بودم، دست هاش می لرزید، تمام بدنش می لرزید... مادر زیبایم از غم دنیای پر از کثافت و لجن چروکیده شده بود . دنیا کثیف نیست،آدم ها کثیفش کرده اند. کاش می تونستم دردهامو اینجا بنویسم

کامنت : بگذریم... یه مطلب طنز بنویسم شاید حالم بهتر شد

طنز نوشته : چند روز پیش رفتم انباری خونمون رو چک کردم، ناگــــــــــــــــهان چشمم افتاد به یه کتاب قطور و خیلی کلفت !
کتابو ورداشتم،خیلی خاک گرفته بود، هرچی فوت کردم فایده نداشت، رفتم با ریکا و صابون شستمش... چشمتون روز بد نبینه، دیدم رو جلدش نوشته : "خاطرة الگندگان" *
صفحه اول رو خوندم، خاطرات حضرت یوسف بود که از تو کشتی حضرت یونس پریده بود بیرون و رفته بود تو دهن نهنگ!

سیزن ۱، ایپیزود ۱ : از تو کشتی که پریدم بیرون،دیدم یه نهنگ افتاده دنبالم... من که فهمیده بودم قضیه چیه، به صورت کرال سینه،شنا کردم... هی من بدو، هی نهنگه بدو
آخرش نهنگه خسته شد، ولی از بدشانسی من خوردم به یه دیوار آجری و بیهوش شدم، در همان حال بیهوشی ، نهنگه اومد منو خورد
جاتون خالی رفتیم تو معده ی نهنگه،یک بوی گندی میداد... این نهنگ خاک تو سر، معتاد بود... نیم ساعت یه بار سیگار می کشید، کاشکی سیگار درست حسابی می کشید، آخه "بهمن" هم شد سیگار؟؟ ...  (خاطرات حضرت یوسف در دهن ماهی)

* خاطرات آدم های گنده


بعد نوشته : دیشب توی اخبار 20:30 شنیدم که خانم گریمور به آقای ضرغامی میگفت ما نه تنها در مصاحبه های تلویزیونی آقای رئیس جمهور را گریم میکنیم، بلکه برای اجلاس سازمان ملل هم گریمور همراه آقای رئیس جمهور میفرستیم.همین جوری توجهم را جلب کرد (محمد علی ابطحی)
کامنت من: خدایا ، تو که از عقل و شعور و منطق و سخنوری و اخلاق نیک و راستگویی و .... به احمدی نژاد دادی، حداقل یه قیافه خوب هم میدادی دیگه

شیر و عسل

لاگ این: مدتیه که به هرکی میرسم اول سلام می کنه، بعد میپرسه:
- امین جان، اگه بفهمی تمام زندگیت یه فیلم بوده که داشتی نگاش می کردی، اسم این فیلم رو چی میذاری ؟؟ منم همون جوابی رو میدم که به همون سوال داده بودم...یعنی واقعا این سوال اینقدر جذابه؟

دست نوشته ۱ : دیشب، واسه برگشت به شیراز رفتم بلیط گرفتم. صندلی ۸ بودم، همیشه خدا خدا میکنم که اتوبوس خلوت باشه و کسی کنار من نشینه، مخصوصا اگه اون از خدا بی خبر، چاق باشه... اگه شام لوبیا هم خورده باشه که دیگه وا ویلا
من نمی فهمم که چرا این همه با اتوبوس سفر کردم، یه بار نشده که یه دختر نسبتا خوشگل،با مو های صاف و مشکی و قد متوسط و یه کوله پشتی و یکم خجالتی اما پر حرف کنارم بشینه !!!!!! مملکته داریم؟

بگذریم... تو اتوبوس دوباره یکی از این فیلم های مزخرف ایرانی رو گذاشت... از این فیلم هایی که اگه نگاه کنی، تا ۲۴ ساعت مغزت کار مفید انجام نمیده اسمش بود: شیر و عسل
با هنرمندی و دلقک بازی: احمد پورمخبر، بهروز خالی بند علی صادقی ، پوریا پورسرخ و چند تا دلقک دیگه
آخرش یه پیام اخلاقی داشت که من بعد از سال ها منقلب شدم پسره از یه بنده خدایی چند میلیون دزدی می کنه، بعدش عاشق دختر اون بنده خدا میشه، میره همه چی رو به دختره میگه، دختره هم میگه :"عزیزم اکشالی نداره بیا به بابا دروغ مصلحتی بگیم... این طوری همه چی حل میشه"

مثل اینکه تنها چیزی که تو این فیلم به "واقعیت" نزدیک بود "پول" بود، با یه دروغ مصلحتی! همه مشکلات مالی حل میشه!!!!

امتحان به صورت خوابیده!!

دست نوشته: امروز، ساعت ۶، امتحان داشتیم، همه ی کلاس ها درشان قفل بود، چون استاد دیر اومد (تو روحت استاد)
یکی از بچه ها به شوخی گفت: استاد... بریم تو چمن ها بشینیم امتحان بدیم
استاد رفت و نیم ساعت بعد، با برگه های سوال برگشت. عینهو این زالو ها نشست رو چمن ها و گفت: بچه ها بفرمایید، امتحان شروع شد
و من موندم اندر کف به همراه بیست نفر دیگه (آن ها نیز اندرونی کف) ، که استاد: گوه خوردیم
خلاصه اش: امروز برای اولین بار امتحان در فضای آزاد دادیم، کفش هارو در آوردیم، عین بچگی ها که دراز می کشیدیم و مشق می نوشتیم


دل نوشته:
نمیدونم چرا ... اما دقت کردین؟
چرا آدما وقتی به گذشته می خوان فک کنن ،
به زمین خیره می شن و بر عکس ،
وقتی می خوان خیال پردازی کنن و به آیندشون فک کنن ،

به آسمون نگاه می کنن ؟
دست نوشته: رای گیری که واسه آهنگ  "ستاره ی دنباله دار" گذاشتم، تجربه ی اول دوستان بود یه سری دوستان کلا هپلی هپولی بودن... بچه ها ، به این مغز های مبارک کمی فشار بیارین تا دو روز دیگه در عرصه های بین المللی مختون نگوزه 

ولی کلا خوب بود، نمی دونم این "رای گیری" درباره ی آهنگ ها کلا کار خوبی هست یا نه!!! گفتم شاید بعضی ها زیاد به این کار علاقه نداشته باشن... ولی شخصا دوست دارم برای آهنگ ها رتبه بندی داشته باشم، من تو ذهن خودم خیلی از آهنگ هارو بر حسب "زیبایی" و "ارزش موسیقیایی" رتبه بندی کردم... گفتم شاید شما هم دوست داشته باشین نظرتون چیه؟

نمره بدهید ، فحش بدهید!

دست نوشته : یک نکته ی خیلی جالب به ذهنم رسید. از این به بعد می خوام برای آهنگ ها نمره در نظر بگیرم...می خوام بدونم چه کسایی به چه آهنگ هایی بیشتر علاقه دارن، یا کلا چه آهنگ هایی محبوب تر است... اول خودم یه نمره ای به آهنگ میدم و میذارم تو وب.
بعد هرکسی که دوست داشت، اون آهنگ رو گوش میده (یا شاید قبلا گوش داده)، اون هم یه نمره ای میذاره... و نمره ی اون هم میذارم کنار نمره ی خودم... آخر سر یه میانگین می گیرم و نتیجه رو می کوبونیم تو دهن آمریکا و اسراییل و منافقان و صدام!!!! نمره ها از 10 هست.

ولی دوستای خوبم دقت کنن که مثل استادای ما کیلویی نمره ندن، مثلا به نظر من کل آهنگ هایی که نمره ی 10 از 10 می گیرن، شاید تعدادشون از انگشت های دست هم کمتر باشه!!
برای شروع، آهنگ ستاره ی دنباله دار
خواننده اش همون طور که می دونین، ابراهیم حامدی (ابی) هست.نظر شخصی من اینه که آهنگ سطح بالاییه (واژه های بهتر پیدا نمی کنم) ، نمره ها توی "ریز نوشته" ثبت میشه... خودم اولین نمره رو میدم : ۸.۵ از ۱۰

ثواب نوشته : یه سری دوستان (مثل خودم) در کامنت دادن مشکل دارن... گاهی اوقات این بلاگفای مادر مرده (بین خودمون بمونه ها) ، صفحه ی کامنت هارو باز نمی کنه... یا اگه باز می کنه، اون عکس عدد ۵ رقمی، نمایش داده نمیشه گلاب به روتون!
پس از تحقیقات فراونی که در  "ارماب" * صورت گرفت، به این نتیایج رسیدم: اولا اگه کامنت دونی باز نمیشه، ببندینش و دوباره روی لینک کامنت ها کلیک کنین (جدی گفتم به خدا) در ضمن، نباید از دکمه F5 استفاده کرد
دوما،اگه چند بار امتحان کردین و کامنت دونی باز نشد، آدرس کامنت دونی رو کپی کنین،این آدرس رو توی یک صفحه  جدید paste کنید و می بینید که کامنت دونی باز میشه...
سوما، اگه دیگه دیدید اصلا باز نمیشه، از روش های کلامی استفاده کنید: به خوار و مادر دولت فحش بدین و البته اینترنت ملی!!!! این قسمت محدودیتی نداره، هر چی فحش غنی تر و قبیح تر باشه، صفحه زود تر لود میشه

* ارماب مخفف == انستیتو رفع مشکلات آدم ها در بلاگفا


بعد نوشته :یاد انتخابات افتادم... به طرف می گن چرا به احم دی نژاد رای دادی! میگه آخه می خواد برامون جاده بکشه، برامون برق بیاره، بهمون هر ماه 20 هزار تومن پول بده... شبا ، نون و پنیر می خوره.... خیلی آدم خوبیه... لبخندشم خیلی قشنگه

وضع ما هم شده این... بابا، ابی 40 ساله که داره می خونه... آقای صداست، یکی از پرطرفدار ترین خواننده هاست (ابی ، معین ، گوگوش، سیاوش) ... بعد شما میای نمره ی زیر 5 میذاری ، خواهر و برادر من!!!
لامصب یکم فکر کن، نمره ی 2 مال ساسی مانکنه!!!!! نمره ی 3 مال مجید خراطها با اون صدای ریدمونش هست!!! خوب من گفتم آهنگ رو با دقت گوش بدین ها!!

مملکتی که من توش زندگی می کنم

دست نوشته ۱ : تو فیس بوک سوال گذاشتن که از نظر شما قشنگ ترین اسم دختر کدوم یکیه؟؟
یه نگاه می کنم به ته لیست می بینم نوشته  "امینه" ... ، می گم خدایا، نکنه از همین الان می خوای عذابمون بدی!!

دست نوشته ۲ : ساعت سه و نیم، از کلاس میام بیرون میرم سوار اتوبوس میشم... یه نگاه به اطراف میندازم، سه چهار تا صندلی ردیف جلو خالیه، منم که گشـــــــاد، حال ندارم تا اونجا برم، میام میشینم بغل یه پسر ریشی با یه گوشی از این چینی ها با شیش تا بلندگو
اتوبوس که راه میفته، پشت سرمون چند تا دختر نشستن، جلومون هم پر شده از موجوداتی به نام پسر!
چشمتون روز بد نبینه، این بغل دستی خوشگل ما! یه آهنگ قهوه ای از "حمید عسکری" میذاره ، اون هم با صدایی که از بلندگوی مسجد دانشگاه ما صداش بیشتره.
من هرچی نگاش میکنم، اه اوه می کنم، فایده نداره... خودشم زیر لب یه جوری با عشق می خونه انگار که آهنگ ربنای شجریانه، دختر ها و پسر ها هم همش اینو نگاه می کردن، یعنی واقعا این آدم ، دقت کنین: این آدم،  درک نمی کنه ؟؟؟
اونجا بود که به خودم گفتم ، گوه بگیرن این مملکتو، با این دانشجو هاش.

دست نوشته ۳ : امروز رفتم دادسرا... گفتم ببخشید،با من تماس گرفتید و قرار شد امروز خدمتتون برسم، ساعت ۹ صبح
طرف جواب داد: برو بعدا بیا، دزد  هارو گرفتیم، الان تو زندان هستند ... (تو دلم گفتم خب به ت.خ.م.م که تو زندان هستن) حالا من چیکار کنم؟؟ من خسارت می خوام.
یارو گفت برو شماره پرونده ات رو بگیر بیار.
۵ طبقه پیاده رفتم پایین (دادگستری مملکت ، آسانسورش خرابه) ، در زدم ، خانمی جواب داد بفرما
رفتم تو، دیدم پشت کامپیوتر نشسته، یه کتاب قرآن (از کتاب های آموزش قران دبستان) دستشه،گفتم بنده "امین" هستم... شاکی فلان پرونده، میشه شماره پرونده بدین؟
گفت باشه... شروع کرد  به تایپ کردن اسم من.... الف ... م.... ی.... (۱ دقیقه گذشت) ... ن ...
یه مقنعه کشیده بود رو سرش که فقط دماغش معلوم بود.... عینهو این اسکل ها هی از من سوال می پرسید، ده دفعه اسممو بهش گفتم تا بالاخره تایپ کرد.... بعدش گفت: ببخشید ما اینجا اسم شمارو نداریم.
همچی لم داده بود رو صندلی که اینگار فک و فامیلای مشایی هست! حاضرم به جون خودم قسم بخورم که بالاتر از دیپلم هم نداشت،بغل دستش هم یه رادیو بود... داشت درباره ی خواص میوه برای پوست زنان صحبت می کرد....
کارم که تموم شد ، و البته خودتون می دونین که به نتیجه ای هم نرسید:  باز به خودم گفتم: "تو این مملکت، روی لجن و کثافت راه میریم" ... یه مشت بی سواد پشت میز نشستن

دل نوشته : من نه شونصد تا کامنت می خوام.... نه روزی هزار تا بازدید... وبلاگ جایی که ما آدم ها رشد می کنیم، من خواننده می خوام... همه ما خواننده می خوایم.
کسی که نوشته هامو بخونه... نه اینکه فقط بلد باشه بگه : "من لینکیدم، تو هم بلینک"
من دوست می خوام، یه دوست واقعی در فضای مجازی. کسی که حداقل یه کم شعور براش مونده باشه
بعد نوشته: متفرم از این وبلاگ هایی که مطالبشون فقط و فقط کپی هست... خدا نکنه اون وبلاگ هم از وبلاگ های عاشقانه باشه که با در و دیوار هم درگیرند!!

درباره ی الی ...

دست نوشته ۱ : همیشه سوار اتوبوس ، ذهنم رو چند چیز مشغول می کنه... بوی تهوع آوری که فضای اتاقک اتوبوس داره... صندلی های کوچکی که ما آدم های دور از هم را به هم می چسبونه ، و بدتر از همه، فیلمی که می دانیم ایرانی است...
چندین ساله که برای لذت بردن از این هنر ناب،دست به دامان فیلم های بیگانه شده ایم. فیلم هایی که به فیلم شباهت ندارند ، یک زندگی است که به تصویر می کشند، مثل فیلم هایی که اخیرا ساخته شده : "درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش" ، "استخوان زمستان" ، "قوی سیاه" ، "جزیره ی شاتر"، "جایی برای پیرمرد ها نیست"... و هزاران هزار فیلمی که با دیدنشان مو بر تنمان سیخ می شود، فیلم هایی که تو را وادار به تفکر می کند... فیلم هایی که احساس می کنی باید به انسان بودن نزدیک تر شد.

  و "درباره ی الی ... " با چند سال !!! تاخیر .

دیشب نزدیک ساعت ۲ داشتم همین طوری چند فیلم رو ورق می زدم. رسیدم به فیلم اصغر فرهادی.
گفتم یه چند تیکه ای از ابتدای این فیلم رو ببینم. از همون اول ،محو فضا سازی این فیلم شدم. همه چیز واقعی، همه چیز همان طور که باید باشد. همه چیز همان گونه است که یک خانواده با ۳ ماشین به شمال سفر می کنند.دیالوگ ها چقدر روان و چقدر زیباست... آنقدر لذت می برم که با بعضی دیالوگ ها از فرط شوق قهقه می زنم.
می خواستم بخوابم، ولی اصغر فرهادی با شاهکارش، منو تا ساعت ۶ صبح بیدار نگه داشت... بعد از فیلم خوابم نمی برد... خودم هم باورم نمیشه،ولی وقتی فیلم تموم شد، تقریبا بیشتر سکانس های این فیلم رو نشستم دوباره دیدم.

اما درباره ی الی ...
شاید بار اول که این فیلم رو می بینیم، داستان درباره ی "دروغ" باشد... شاید داستان درباره ی "سپیده" ای باشد که با لباس سیاه، روی میز آشپزخانه مبهوت نشسته... شاید داستان درباره ی "ماشین به گل نشسته" ی آخر فیلم باشد... اما اصغر فرهادی فقط و فقط "درباره ی الی" می گوید.... داستان فقط و فقط "درباره ی الی" است. چه اسم زیبا و کاملی برای این فیلم انتخاب کرده
داستان قضاوت ما آدم هاست... نه فقط ایرانی ها... قضاوت جماعتی که حتی "اسم الی را نمی دانند" ، و بر صندلی قضات تکیه کرده اند. از همان ابتدای فیلم، وقتی الی دختر سپیده رو به دست شویی می بره، قضاوت ها شروع می شه... یه نفر می گه : الی خیلی دختر خوبی هست. و جالبه که یه نفر دیگه همون لحظه جوابشو میده: یعنی تو ۱۰ دقیقه فهمیدی آدم خوبی هست یا نه؟؟؟

اما داستان قضاوت، آنجایی شروع می شود که بیننده  و شخصیت های داستان مطمین می شوند که "الی" گم شده.  آنجاست که اصغر فرهادی تازه به ما می خندد. داستان تمام می شود، ما حتی اسم الی را هم نمی دانیم... ما هیچ چیز از الی نمی دانیم ، و در تمام این مدت درباره ی الی قضاوت می کردیم.

از تکنیک های سینمایی این فیلم من چیزی نمی دونم. ولی به عنوان یه بیننده، درک می کنم که بازی "گلشیفته فراهانی" ، "صابر ابر"، "شهاب حسینی" ، "مریلا زارعی" ،"مانی حقیقی"، حتی "ترانه علی دوستی" چقدر زیباست. صحنه ای که سپیده از امیر کتک می خوره، لبخندی تلخ بر لب های من میشینه... چرا که زیبایی این صحنه و حقیقتی که به رخ ما ایرانی ها میکشه، شایسته ی یک لبخند هست. (حقیقت مرد سالاری)
و البته اون صحنه ای که تازه متوجه می شیم، آرش ، یکی از بچه ها، در دریا گم شده... اونجاست که باید دست کارگردان فیلم رو بوسید، اون چند دقیقه چنان استرسی برای بیننده داره که یادمون می ره این فقط فیمله و بازیگرانش همگی زنده اند!!

نمی دونم کجا خوندم که : سپیده ، شايد ابتدای يک الی ديگر بود، امّا درباره الی فقط و فقط درباره الی بود
درباره ی الی، تا  فردا صبح هم می تونم بنویسم... اما زبان و دست من توان به تصویر کشیدن چنین عظمتی رو نداره، من می مونم و یه عالم خوشحالی از اینکه درباره ی الی رو دیدم.خوشا به حال من.

پی نوشت : دوست دارم چند بار دیگه این فیلم رو ببینم.

پی نوشت ۲: اون سه نقطه ی بعد از اسم فیلم، سنگینی نام فیلم رو به دوش کشیده.شاید حرف "اصغر فرهادی" در این ۳ نقطه است.

پی نوشت ۲ : نمی دونم چه عادت یا مرضی شده که به هر وبلاگی سر می زنم و نظر میدم، نظراتش "پس از تایید نویسنده" نمایش داده میشه...حتی اون وبلاگ هایی که سالی 1 بار براشون نظر میاد
البته شاید بدونم... همه ی ما دوست داریم صاحب واقعی محیط خودمون باشیم... دوست داریم نظرات بقیه وقتی نشون داده بشن که ما خوشمون میاد... دوست داریم به همه نشون بدیم که اراده ی تغییر دنیای خودمون رو داریم، به هر حال، هرکس به خودش ربط داره که وبلاگش چجوری باشه!

پیشنهاد دو گی !

دست نوشته : گاهی اوقات تعجب می کنم آدم هایی هم هستند با شعور تر از رفتارشان!
آدم هایی که از این فرهنگ عقب مانده ی ایرانی، جلو زده اند... آدم هایی که از نظر من! به آدم بودن نزدیکتر شده اند... هرچند هنوز آدم نیستند!!!!

کنار که خیابان ارم که راه میرم، پراید سفیدی برایم بوق میزند... نمی دانم چرا بوق زدن تاکسی ها با بوق زدن کسانی که می خواهند "سوارت" کنند، فرق می کند... بوق که همان است، کسی که بوق می زند چیز دیگری می گوید!
محترمانه می گوید: "اگه مشکلی نداری سوار شو"... پول هم می دهیم... محترمانه پیشنهاد همجنس بازی می دهد (خوهشا افکار منفی رو از سرتون بریزید بیرون، از این واژه نترسید)
من هم می گویم، نه مرسی...

شاید برای شما عجیب باشه، پراید حرکت می کنه، بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه... و من می مونم که این همه صداقت از کجا اومده؟!!!!!
کاش همه ی ما برای هر کاری صداقت داشته باشیم، مثل همین همجنس باز ها!!

پی نوشت :  اون موقع داغ بودم ، نفهمیدم که لگد به بختم زدم

طنز نوشته : همیشه پشت سر هر مرد موفق ، زنی است که نتونسته جلوی موفقیت شو بگیر

افتتاح سیستم بسیار پیچیده ی "ریز نوشته"

با خودم گفتم ، من که زیاد میام نت، چرا بیشتر پست ندم... بعد خودم به خودم جواب دادم که نه، رسم مروت نیست که وقتی خیلی از ایرانی های عزیز از نبود اینترنت رنج می برند و شب ها بدون اینکه فیس بوک چک کنن، سرشون رو روی بالش می زارن، جوان مردی نیست که من بیام هر روز آپ کنم...

در نتیجه قسمتی برای وبلاگم در نظر گرفتم که نکته سنجی های کوتاه خودم رو اونجا بنویسم، دیگه نیازی به آپ کردن تند تند نباشه... پس دوستایی که واقعا "دوست" هستند، اگه چند وقت یه بار به من سر بزنند، سمت راست وبلاگم چیز های قشنگو و جدیدو می بینن!!! (به قول شیرازی ها)

مثل جک ، اخبار ... حدیث جدید ... یا حتی سخن جدیدی از رییس جمهورمون

اگه که هم کامنتی درباره ی این "ریز نوشته" ها داشتین، به پست مربوطه ! مراجعه کنید... کاری نیست برم بمیرم؟

من و دوست آینه...

    دل نوشته : زیر آفتاب،تو خیابون راه میرم... به کفش هایم نگاه می کنم. همون موقع یه ماشین از کنارم رد میشه... کفش های من سیاهه، تمیز هم هست... اما رنگ بنز سفیده، در این سیاهی روزگار... مگر ما چقدر از هم دور شدیم که نتونم به راننده بگم: عزیزم، چراغ های ماشینت روشنه!
از کنار هم رد میشیم! من به کفش هایم نگاه می کنم، به همین کفش های سیاهم... چراغ های ماشین هنوز هم روشنه... شاید که زیر آفتاب هم چراغ می خواهیم،    پایان.

دل نوشته : چهره ی خودم را به خاطر نمی آورم... آیینه همین نزدیکی هاست.
همان چشم ها... همان چهره...
امروز اما شکسته ام.... امروز در خود ریخته ام،امروز وزنه ای مرا به پایین کشیده... امروز زخمی بر دل دارم، زخمی که هیچ چسبی بر آن نمی چسبد... اما آیینه همان است، من آن نیستم... کاش قرصی می دادند که اندوه را می شست.... کاش .

پی نوشت: آخر نمایش ها عوض شده، همه نقش همو بازی می کنن.

طنز نوشته : لابد دزدهای مال مردم هم از این به بعد می‌شوند مجاهدین اقتصادی !!!!

طنز نوشته : یکی از معایب توالت فرنگی نسبت به نوع ایرانی‌اش اینه که در نوع فرنگی وختی پایینُ نیگا می‌کنی نمیشه اثر هنری که خلق کردی رو ببینی و لذت ببری !!!!


دوستانی که در چنته شان چیزیست لطفا زحمت تفسیر این بیت شعر رو بکشن (از آهنگ تصویر رویا ، داریوش ):
شب از مهتاب سر میره تمام ماه تو آبه        شبیه عکس یک رویاست، تو خوابیدی جهان خوابه
خیلی دوست دارم بدونم مقصود شاعر از این بیت شعر (مخصوصا مصراع اول) چی بوده.نظرتون چی چی بید؟